روزهای پاییزی
سلام قلب مامان
خدا رو شکر شما تو این چند وقته حالت خیلی خیلی بهتر شده مارو هم از نگرانی در آوردی گلم
مرسی از اینکه باهام همکاری کردی و داروهاتو سر وقت خوردی البته بگذریم که گاهی از بس که دارو میخوردی بدت می اومد و منم باید تموم خونه رو دنبالت میدوییدم تا بهت داروتو بدم ولی بقول دوست وبلاگیمون ،مامان کیان کوچولو این نیز بگذرد وگذشت (خدارو شکر)
نازنازی مامان حالا میخوام چندتا از شیرین زبونی هاتو برات بگم
چند وقت پیش بابا امیر تصمیم گرفت ماشینشو عوض کنه و جدیدتر بگیره. یه شب که خونه آقاجون بودیم عمو آرمین خواست یه کمی سربه سرت بذارهو باهات شوخی کنه بهت گفت که محمدطاها دیدی بابا ماشینتونو فروخت دیگه شما ماشین ندارین، تو هم کلی غصه خوردی ناراحت شدی البته بعدش با کلی ماچ و بوس از دلت در آورد. خلاصه تو این مدت به هر کی میرسیدی بهشون میگفتی که عموآرمین چی بهت گفته. تا اینکه بابا امیر چند روز پیش ماشینشو از نمایندگی تحویل گرفت ما هم دیروز با ماشین جدیدمون رفتیم خونه آقاجون . شما هم تا عمو آرمین دیدی با کلی کُری خوندن و افتخار گفتی عمو دیدی باباامیر ماشین گرفت
چند روز پیش یه کار بد کردیو من و خیلی خیلی عصبانی کردی و منم از بس ناراحت شده بودم که یه دفعه سرت داد زدم و اونوقت شما دستتو گذاشتی رو بینیتو گفتی هیس مامان همسایها میفهمن ، منم اون لحظه نتونستم خودمو کنترل کنم کلی خندم گرفت و اصلا یادم رفت که شما چی کار کردی .
خونه که هستی همش بهم میگی مامانم دوشت دارم منم بهت میگم عاشقتم.
وقتی هم که دارم خیاطی میکنم میای شونهامو میمالونیو میگی مامانم دیده هسته شدی بسه.
وقتی هم که من و بابا دعوات میکنیم از بس میگی نندطاطا دوس نیستی که عصبانیتو ازمون دور میکنی.
فرشته کوچولوی زندگی مامان و بابا بدون که خیلیییییی دوستت داریم
و نبض زندگی ما با حضور تو همیشه منظم میزنه
این عکساهم برای دیشبه که داشتیم از خونه آقاجون و مامان جون میومدیم با عمه حدیث عمو حامد جون رفتیم شیر موز خوردیم




این عکساهم چند روز پیش که عمه حدیث اومده بود خونمون ازت گرفت








روزهای پاییزی 







